حسن حسن زاده آملى
53
كلمه عليا در توقيفيت اسماء (فارسى)
مى آورد ، و مىداند كه الفاظ مطلقا از اين نشأه برخاسته اند و هيچ لفظى بيانگر ذات و صفاتش نيست ، و چون او را در تمام عز و شان و جبروت و قهر و قدرت و عظموت و صاحب همه كمالات هستى و همه هستى مى يابد ، ذاتش را و صفاتش را از نواقص تنزيه و تقديس مىكند ، مثلا ذوالعرش را بر او روا مى دارد و ذوالارض را نه با اين كه هم ذوالعرش است و هم ذوالارض و همه از آن اوست ، اين ادب مع الله است . حكيم ترمذى از اين روى در اصل تاسع نوادر الاصول فرمود « : اذ كان العرش اعلى شيى ء من خلقه و صفوته و منظره الاعلى و موضع تسبيحه و مظهر ملكه و مبدء وحيده و محل قربه لم ينسب شيئا من خلقه كنسبته فقال ذوالعرش كما قال ذوالجلال و الاكرام و ذوالعز و الكبرياء و ذوالقدرة و ذوالبهاء و ذوالرحمة و ذوالملك ، و لم يجز ان يقال ذوالسموات و ذوالارض و ذوالكرسى و ذواللوح ، فلم يعط كلمة ذو من خلقه الا للعرش فقط للقرب ، و ذو كلمة لحق و اتصال و ظهور و مبدء » ( ص 15 ط مدينه منوره ) فتامل . و همچنين انسان آگاه با اين كه مىداند كل من عند الله ، و لكن در مقام ادب مع الله مى گويد : « وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ » كه بيمار شدن را به خود نسبت مىدهد و شفا را به وى . و مى گويد : « رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ » نه مى گويد توبه من ضرر رساندى ، و نه مى گويد به من رحم كن ، بلكه تعرضا اشارت بدان مىكند كه و انت ارحم الراحمين . و مى گويد : « أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ » و مى گويد : « رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا » نه اين كه مراعات ادب نكند و گستاخانه بگويد : « رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي » عيب را به خود نسبت مىدهد و مى گويد : « فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها » اما در خير ديگرى را با خود شركت مىدهد و مى گويد : « فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً » ، بلكه پله پله رفع حجب مىكند و مى گويد : « فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما » . اين سببها بر نظرها پرده هاست كه نه هر ديدار صنعش را سزا است ديده اى بايد سبب سوراخ كن تا حجب را بر كند از بيخ و بن و همچنين انسان آگاه مى بيند كه سلطان كشور غير متناهى وجود با رعيتش كه عبيد